﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>صحنه مرا می خواند</title>
    <description>وبلاگی در باره تئاتر</description>
    <link>http://tamashaa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>رژین دلفان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 24 Nov 2011 10:53:50 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تئاتر نرفتیم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="news_body" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="news_body"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با مادرم سر خیابان اسکو قرار گذاشته بودیم که از اونحا بریم تئاتر . وقتی رسیدم سر اسکو ، اس ام اس اومد که من توی کتابفروشی افق در حلسه رونمایی کتاب&amp;nbsp;&lt;span id="Newsdetails2_lblLead" class="news_lead" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;آرام&amp;zwnj;بخش می&amp;zwnj;خواهم&amp;raquo; اکبریانی نشسته ام . در کتابفروشی را باز کردم ، ومن هم نشستم . هر چند به دیدن نمایش نرفتیم ،اما حال و هوای ادبیات هم از دنیای نمایش دور نیست:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این نشست&amp;nbsp;،&amp;nbsp;با حضور محمد هاشم اکبریانی (نویسنده کتاب) ، اسدالله امرایی&amp;nbsp;(مترجم) و جمعی از نویسندگان&amp;nbsp; و علاقمتدات در فروشگاه کتاب افق برگزار شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;امرایی با اشاره به قصه&amp;zwnj;های این مجموعه&amp;nbsp; گفت :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;" روزگاری بود که انسان به خدایان متصور برای خود نزدیک بود و در عصر زرین ادبیات این دوران&amp;nbsp; ، قهرمانان قصه&amp;zwnj;ها آدم&amp;zwnj;هایی اسطوره&amp;zwnj;ای بودند که قدرت و توانی فرازمینی و گاه در حد و اندازه خدایان خود داشتند و همه ابعاد زندگی&amp;zwnj;شان با زندگی انسان فرق داشت&amp;nbsp; . اما با گذر زمان، انسان واقع&amp;zwnj;بین&amp;zwnj; می&amp;zwnj;شود و قهرمانانی را خلق می&amp;zwnj;کند که کارش همان کار قهرمانان گذشته است .&amp;nbsp;ولی شکل و نمادی انسانی&amp;zwnj;تر به خود می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; این موضوع تا قرن بیستم&amp;nbsp;ادامه می&amp;zwnj;یابد&amp;nbsp;تا اینکه در این دوران انسانی را می&amp;zwnj;بینیم که به ندرت توان برخورد با همنوع خودش دارد و حتی در منزل خودش نیز زورش به فرزندش نمی&amp;zwnj;رسد. در چنین فضایی او دیگر قهرمان داستان نیست و داستان از زبان اشیاء به بیان وقایع می&amp;zwnj;پردازد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;امرایی افزود: گاهی پرسیده می&amp;zwnj;شود که چرا داستان ما جهانی نمی&amp;zwnj;شود. واقعیت امر این است که رمان و داستان کوتاه یک موضوع وارداتی است. مثل خیلی از دیگر پدیده&amp;zwnj;های عصر مدرن، محصول دیگر کشورهاست که ما آن را به استخدام خودمان درآورده&amp;zwnj;ایم. در نتیجه برای آنکه در آن به تبحر برسیم، باید راه زیادی برویم. جهانی شدن به نظر من داشتن تیراژ میلیونی در کتاب نیست مهم کیفیت اثر و حرف داشتن آن برای مخاطب است. مثال من&amp;nbsp;، در این رابطه&amp;nbsp;بسیاری از نویسندگان جهان هستند که حتی پرفروش نیستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;وی ادامه داد: خط داستانی بسیاری از این قصه&amp;zwnj;ها واقعی است و من چنین کاراکترهایی را دیده&amp;zwnj;ام و یا درباره آنها شنیده&amp;zwnj;ام . اما همه اینها تو&amp;zwnj;أم با یک حس درونی و شخصی مبدل به داستان شد. داستانی که با حس همراه نباشد، به نظر من داستان نیست. "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamashaa.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>رژین دلفان</author>
      <comments>http://tamashaa.persianblog.ir/comments/519461/8401484/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-519461.post-8401484</guid>
      <pubDate>Thu, 24 Nov 2011 10:53:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نمایش تراس</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیشب&amp;nbsp;، نمایش تراس را به کارگردانی محمد رضا خاکی ، در تالار اصلی مجموعه تئاترشهر دیدم و خیلی لذت بردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمایشنامه &amp;laquo;تراس&amp;raquo; سال 1997 توسط ژان کلود کرییر نوشته شده است . داستان تراس&amp;nbsp;،&amp;nbsp;در مورد&amp;nbsp;زندگی زوجی است که&amp;nbsp;در شرف جدایی هستند . &amp;nbsp;این زوج در آپارتمانی&amp;nbsp;زندگی می کنند &amp;nbsp;که قرار است اجاره داده شود. و این طرح ، اساس&amp;nbsp; و محور قصه برای بیان دغدغه&amp;zwnj;های دیگر می&amp;zwnj;شود. در این حین مشتریانی به آپارتمان می&amp;zwnj;آیند که هرکدام دنیای خاص&amp;nbsp; خود را وارد آپارتمان این زوج می&amp;zwnj;کنند و این گونه &amp;nbsp;داستان نمایش&amp;nbsp;ادامه می یابد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمایشنامه تراس&amp;nbsp;، &amp;nbsp;به روابط ناپایدار&amp;nbsp; و خالی از عشق انسان&amp;zwnj;ها ی امروزی می پردازد و&amp;nbsp;آن را &amp;nbsp;مورد انتقاد قرار می&amp;zwnj;دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کارگردان نمایش در نشستی خبری گفته است : "&amp;nbsp;ناملایمات در زندگی خانوادگی که در نهایت به شکستن شاکله زندگی خانواده ها منتهی می شود از جمله مسایلی است که نه به شدت غرب، در ایران نیز قابل مشاهده است، هر چند که باید تاکید شود فضای فرهنگی، عرفی و شرعی در کشور به عنوان سد محکمی در برابر آسیب های زندگی مدرن بر روابط خانوادگی می ایستد."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;وی&amp;nbsp;افزوده است : " در این متن ویژگی&amp;zwnj;های روانی دغدغه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;، امیدها و طنز&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;ها را به خوبی نظاره &amp;zwnj;می&amp;zwnj;کنیم و نمایشنامه ضمن برخورداری از چارچوبی واقع&amp;zwnj;گرا ، استعاره&amp;zwnj;ای از زندگی و امید دارد."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به تمام دوستانی که می خواهند یک نمایش بسیار پخته وخوب با دیالوگ&amp;zwnj;های قوی&amp;nbsp;ببینند وساعت ها آن را مزه مزه کنند&amp;nbsp;پیشنهاد می کنم&amp;nbsp;حتما به دیدن این نمایش بروند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی :&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;من&amp;nbsp; بازی قوی &amp;nbsp;مهران رنجبر ، در نقش&amp;nbsp;"موریس"&amp;nbsp;&amp;nbsp; که دارای سادگی و&amp;nbsp; پیچیدگی&amp;zwnj;های متناقضی&amp;nbsp;بود را خیلی دوست داشتم. وطراحی صحنه این نمایش نیز خیلی دلنشین بود. دست طراح صحنه هم درد نکند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamashaa.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>رژین دلفان</author>
      <comments>http://tamashaa.persianblog.ir/comments/519461/8386860/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-519461.post-8386860</guid>
      <pubDate>Tue, 22 Nov 2011 08:08:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانه عروسک</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خانه عروسک یکی از بهترین نمایش نامه هایی است که من خوانده ام. داستان این نمایش نامه همیشه تازه می ماند. نورا شخصیت اصلی داستان است که هر زنی میتواند خود را به جای او بگذارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از این نمایش نامه اقتباس های زیادی شده که فیلم "سارا" ی&amp;nbsp;مهرجویی هم یکی از اون هاست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه "خانه عروسک" را براتون میگذارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نورا&amp;raquo; و &amp;laquo;توروالد هلمر&amp;raquo; ، زن و شوهر یکدیگر هستند. سالها پیش از زمان وقوع نمایشنامه ، توروالد دچار بیماری ای میشود که به مرگ او خواهد انجامید. دکترش راه درمان هلمر را تغییر آب و هوای زندگی او تشخیص میدهد.این مسئله را به همسر هلمر گفته ولی نورا آنرا از شوهرش به دلایلی مخفی نگه میدارد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial;"&gt;&lt;span style="font-family: arial;"&gt;&lt;span lang="EN"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;نورا به هر بهانه که میشود هلمر را برای گذراندن زمستان در سواحل جنوب ایتالیا ، راضی میکند. او به همه از جمله شوهرش میگوید که هزینه سفر را از پدرش قرض گرفته است ولی در حقیقت آنرا از شخصی به نام &amp;laquo;کروگستاد&amp;raquo; وام گرفته و به صورت اقساط آنرا میپردازد. نورا برای گرفتن این وام نیاز به امضای پدر یا شوهرش دارد و به همین خاطر امضای پدرش را &amp;ndash; بدون در نظر گرفتن عواقب آن - جعل میکند و قصد آگاه کردن پدر را میکند که عمر او (پدر) کفاف این آگاهی را نمی دهد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اکنون چند سال از مسافرت آنها به جنوب ایتالیا گذشته و هلمر سلامتی خود را بدست آورده است. او از لحاظ شغلی نیز به موفقیت رسیده و قرار است مدیر بانک شود. از اتفاق کروگستاد نیز کارمند همان بانک است و البته به خاطر فساد مالی ای که در گذشته در شغلش داشته - و با زرنگی از دادگاه تبرئه شده - نزد مردم جلوه خوبی ندارد. هلمر نیز در صدد است که او را اخراج کند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کروگستاد از جعلی بودن امضای پدر نورا آگاهی مییابد و به همین سبب از نورا می خواهد که نظر شوهر خود را مبنی بر اخراجش عوض کند. و گرنه در در غیر اینصورت تمام ماجرا را برای هلمر و عموم بیان میکند و به خاطر جعل امضا ، نورا را دادگاهی خواهد کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr" align="justify"&gt;نورا ابقای کروگستاد را در بانک از شوهرش خواستار میشود ولی هلمر مخالفت کرده و حکم اخراج را امضا میکند. کروگستاد نیز در طی نامه ای ، پنهان کاری و جرمی که نورا انجام داده است را به هلمر توضیح میدهد. هلمر به خاطر اینکه با دادگاهی شدن همسرش ، اعتبار و آبرویش نزد مردم شهر از میان خواهد رفت به ستوه میآید و همسرش را به شدت سرزنش کرده و تصمیم میگیرد که مشکل را با کروگستاد حل کند. ولی در همان لحظه به خاطر اتفاقات و تغییراتی که در زندگی کروگستاد روی میدهد (کروگستاد سالها پیش عاشق دختری به نام کریستین بوده ولی دخترک از روی اجبار با شخصی پولدار ازدواج میکند. کریستین که از دوستان نوراست از مشکل پیشامده برای دوستش آگاه میشود و چون شوهرش نیز مرده ، قصد ازدواج با کروگستاد را میکند و از او میخواهد که جریان را فقط به اطلاع هلمر برساند.) ، او نامه دیگری برای هلمر میفرستد و از تهدیدهای خود صرف نظر میکند. همچنین سفته امضا شده توسط نورا را نیز پس میدهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پس از این اتفاق هلمر اذعان میدارد که نورا را می بخشد و دیگر به این مسئله فکر نخواهد کرد. ولی نورا که بین زمانهای تهدید کروگستاد و مطلع شدن شوهرش ، قصد خودکشی را داشت با دیدن این اتفاقات تصمیم دیگری میگیرد.او به سبب اینکه چندین سال پیش فداکاری بزرگی انجام داده و برای بقای زندگی شوهرش تمام تلاش خود را کرده ولی اینک هلمر حتی حاضر به حمایت از همسر فداکارش نشده است قصد ترک خانه را میکند. نورا تمام سالهای عمرش را به یاد می آورد که ابتدا پدرش و سپس شوهرش گرچه به مهربانی ولی مانند عروسک با او رفتار میکردند و او را جدی نمیگرفتند. به همین خاطر او فرصتی برای شناخت خود نداشته و تمام عمر خود را صرف انجام وظایف محوله میبیند و... . این دلایل هم کمک میکند به تصمیم نورا مبنی بر رها کردن شوهر و سه بچه اش؛ و رفتن به خانه پدری&amp;nbsp;در دهات&amp;nbsp;و دنبال فرصتی برای شناخت خود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamashaa.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>رژین دلفان</author>
      <comments>http://tamashaa.persianblog.ir/comments/519461/8335261/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-519461.post-8335261</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Nov 2011 11:35:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نقد تئاتر راجدی بگیریم</title>
      <description>&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منتقد همواره پل میان هنرمند و مخاطب است و می&amp;zwnj;تواند با پرداختن به لایه&amp;zwnj;های مختلف یک اثر و کشف و شرح نشانه&amp;zwnj;ها، مخاطب را به شناخت بهتر اثر برساند. از این رو نقد جایگاهی خاص و موثر، همچنین انواع&amp;nbsp; رویکردهای گوناگون دارد. یک منتقد تئاتر می&amp;zwnj;تواند از منظرهای مختلف به نقد نمایش&amp;zwnj;های اجرا شده یا نمایشنامه&amp;zwnj;های منتشر شده بپردازد. یک منتقد علاوه بر این&amp;zwnj;که در نقد اثر، گروه اجرا کننده را متوجه نقاط ضعف و قوت کار می&amp;zwnj;کند، به تماشاگر هم کمک می&amp;zwnj;کند تا به درک درست و بهتری از اثر برسد، نمی&amp;zwnj;توان از تئاتر صحبت کرد، ولی از نقد تئاتر صحبتی به میان نیاورد. سوال اینجاست که جایگاه نقد تئاتر در جامعه فعلی ما کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;● صداقت، عنصر غایب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اولین قدم برای نوشتن یک نقد، صداقت و دوری از ملاحظات معمول است. منتقد باید بدون غرض و حب و بغض، تنها به نقد اثر بپردازد. دکتر رحمت امینی، استاد دانشگاه و رئیس دپارتمان تئاتر دانشگاه هنر و معماری دانشگاه آزاد در این زمینه معتقد است: متاسفانه برخی منتقدان، از روی ضعف جانب احتیاط را می&amp;zwnj;گیرند و محافظه&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;کنند تا مبادا خصومتی میان آنان و همکارانش ایجاد شود و به جای نقد به تعریف و تمجید می&amp;zwnj;پردازند،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong style="color: #993366;"&gt;● سطح دانش منتقدان&amp;zwnj;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;رضا آشفته، عضو انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر منتقد را زمانی تاثیرگذار بر جامعه و هنرمندان آن می&amp;zwnj;داند که دانش وی دایره وسیعی از اطلاعات را در برگیرد و اشراف منتقد جز در مقوله تئاتر دیگر هنرها و علوم پایه و اجتماعی را نیز در برگیرد و می&amp;zwnj;گوید: یک منتقد تئاتر باید فردی جامع&amp;zwnj;الاطراف باشد. او باید علاوه بر تسلط کافی بر انواع هنرها، از تاریخ، روان&amp;zwnj;شناسی، جامعه&amp;zwnj;شناسی، زبان&amp;zwnj;شناسی، علوم سیاسی، ارتباطات، فناوری، دین و عرفان، ادبیات، زیبایی&amp;zwnj;&amp;zwnj;شناسی و مردم&amp;zwnj;&amp;zwnj;شناسی آگاه باشد. در غیر این صورت نمی&amp;zwnj;توان انتظار داشت منتقد بتواند بر جامعه و هنرمندان تاثیرگذار باشد. برای آن که صدای او نیز ناقص است و به عنوان منتقد نمی&amp;zwnj;تواند از یک نقطه دید والا و قابل درک و رویت حرف و حدیث خود را به کرسی بنشاند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;
&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong style="color: #993366;"&gt;● تعهد و پایبندی منتقد &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;امیر دژاکام، نمایشنامه&amp;zwnj;نویس و کارگردان تئاتر&amp;nbsp; معتقد است: از آنجا که در حال حاضر در مسائل بنیادین تئاتر دچار کاستی هستیم، در نقد هم نمی&amp;zwnj;توانیم به دور از این ایرادها باشیم. یکی از مهم&amp;zwnj;ترین این کاستی&amp;zwnj;ها و آفت&amp;zwnj;ها، تعهد و پایبندی نداشتن برخی منتقدان نسبت به وظایفشان است. منتقد باید روشنگری و ارتباط مخاطب با اثر را بیشتر کند، در حالی که بیشتر نقدها، برداشت&amp;zwnj;های شخصی منتقدان است و نشانه&amp;zwnj;های آن در خود اثر دیده نمی&amp;zwnj;شود. تحلیل و نقد جای ارائه دلایل خاص است و به چرایی می&amp;zwnj;پردازد و نباید در نقد برخورد سلیقه&amp;zwnj;ای داشت. اگر در یک نقد می&amp;zwnj;گوییم فلان اثر مدرن یا پست&amp;zwnj;مدرن است، باید حداقل توضیح مختصری داده شود که چرا این کار به مدرن یا پست&amp;zwnj;مدرن نزدیک شده است. متاسفانه بیشتر نقدهای روزنامه&amp;zwnj;ها و نشریات سطحی و توصیفی هستند و به بررسی فنی و تکنیکی اثر نمی&amp;zwnj;پردازند و نقدها عمق و بعد ندارند و چیزی را به دانسته&amp;zwnj;های خواننده اضافه نمی&amp;zwnj;کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;از: seemorgh.com&lt;/div&gt;
&lt;div style="line-height: 30px; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; border-color: #666666;" dir="rtl" align="justify"&gt;تلخیص : رژین دلفان&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://tamashaa.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>رژین دلفان</author>
      <comments>http://tamashaa.persianblog.ir/comments/519461/8300262/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-519461.post-8300262</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Nov 2011 07:30:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خسیس</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خلاصه داستان:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; قهرمان داستان مرد ثروتمندی است بنام هارپاگون که زن او مرده، پسری بنام کلئانت و دختری به اسم الیز دارد. او بشدت پول به جانش بسته است تا حدی که پول خود را در زیر خاک پنهان می کند و روزانه چند مرتبه به آن سر می زند زیرا اعتقاد دارد&amp;laquo;بهترین طعمه برای جلب دزدها، صندوق های آهنی است و اولین چیزی هم که مورد دستبردشان واقع می شود گاوصندوق است&amp;raquo;، همچنین دختر خود را به مردی می دهد که جهاز نخواهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پسرش کلئانت عاشق دختری به نام ماریان می شود که حاضر است در صورت توافق نکردن پدرش با این ازدواج با ماریان به کشور دیگری سفر کند و با پول کمی زندگی کند ولی قبل از اینکه جریان ازدواج خود را با پدرش در میان بگذارد متوجه می شود پدرش هم می خواهد با ماریان ازدواج کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;الیز هم عاشق والر است و برای اینکه پدرش والر را به دامادی بپذیرد، والر در نقش مستخدم وارد خانه هارپاگون می شود تا نظر او را جلب کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کلئانت به همراه نوکر خود تصمیم می گیرد پولی که هارپاگون در باغ چال کرده بود را بدزدد؛ سپس از پدرش می خواهد با ازدواج خودش با ماریان موافقت کند تا صندوقچه را به او برگرداند. از طرف دیگر مشخص می شود والر و ماریان،خواهر و برادر هستند و مردی که برای مسئله کاری نزد هارپاگون آمده بود،پدرشان است؛ سپس خواجه آنسلم (پدر ماریان و والر) تمام مخارج ازدواج را که هارپاگون بر عهده نگرفت، بر عهده می گیرد. در پایان کلئانت به ماریان، الیز به والر و هارپاگون به صندوقچه خود می رسند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سوال : دلیل تازگی نمایشنامه خسیس چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamashaa.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>رژین دلفان</author>
      <comments>http://tamashaa.persianblog.ir/comments/519461/8254482/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-519461.post-8254482</guid>
      <pubDate>Wed, 02 Nov 2011 02:35:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راز ماندگاری هملت</title>
      <description>&lt;div id="postbody"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه داستان:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هملت، شاهزاده دانمارکی که&amp;nbsp;در مرگ پدرش ، عزادار است و از ازدواج شتابزده مادرش گرترود با&amp;nbsp; کلادیوس عمو یش که حالا پادشاه شده، نگران و ناراحت است.&amp;nbsp;روح بدر&amp;nbsp;را ملاقات می کند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;و در می یابد که کلادیوس برادرش را&amp;nbsp;&amp;nbsp;کشته تا&amp;nbsp; بتواند با ملکه ازدواج کند و بر تخت &amp;nbsp;پادشاهی بنشیند. روح از هملت می خواهد که انتقام بگیرد و هملت نیز قول انجام این کار را می دهد. هملت تظاهر به دیوانگی می کند. درباریان این را به حساب عشق او نسبت به افلیا دختر پولونیوس وزیر می گذارند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هملت از&amp;nbsp;دسته ای از بازیگران می خواهد صحنه قتل پدرش را در حضور شاه و ملکه بازی کنند. پادشاه که عصبانی و مظنون شده است تصمیم می گیرد هملت را به انگلستان بفرستد و ترتیبی فراهم آورد تا او را در آن کشور بکشند. وقتی هملت به حضور مادرش می رود و ملکه شروع به سرزنش او می نماید. شاهزاده هم مادر را متهم به دروغ گویی&amp;nbsp; و تزویر مینماید و مرگ همسرش را به خاطر می آورد. پولونیوس که اصلاً آدم فضولی است،پشت پرده اطاق ملکه پنهان می باشد. هملت که از وجود او آگاه می شود، به تصور اینکه کلادیوس پشت پرده اطاق ملکه پنهان می باشد. هملت که از وجود او آگاه می شود، به تصور اینکه کلادیوس پشت پرده مخفی شده، با خنجر وی را می کشد. بعد به همراهی دو نفر از درباریان به نام روزنکرانتس و گیلدنسترن به طرف&amp;nbsp; انگلستان حرکت می کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اوفلیا از مرگ پدرش و رفتار عجیب هملت نسبت به او و غیبت طولانی برادرش در فرانسه دیوانه می شود. برادرش لایرتیس از سفر باز می گردد و با شنیدن خبر قتل پدرش، بسیار خشمگین شده قسم می خورد انتقام بگیرد. کلادیوس تقصیر را به گردن هملت می اندازد. اوفلیا از غم برادرش، خود را غرق می کند. در همین حین کشتی هملت مورد حمله دزدان دریایی واقع می شود و دزدان او را به دانمارک می فرستند. هنگامی که به دانمارک می رسد، شاهد مراسم تشییع جنازه&amp;nbsp; اوفلیا می شود. او و لایرتیس هر دو بسیار غمگینند و هنگام تدفین اوفلیا بر سر اینکه کدامیک عزادار اصلی هستند بینشان نزاعی در می گیرد. کلادیوس که از انتقام جویی لایرتیس مطلع است به او پیشنهاد می کند که هملت را به یک مسابقه شمشیربازی دعوت نماید هملت با وجود آنکه می داند، کلادیوس شمشیر لایرتیس را به سم آغشته کرده است، این دعوت را می پذیرد. در هنگام شروع مسابقه، ملکه به افتخار پسرش شراب می نوشد، غافل از اینکه شاه آن را به خاطر هملت با سم آمیخته است. درحین نبرد هملت زخمی می شود و بعد، شمشیر این دو نفر با یکدیگر عوض می گردد و هاملت زخمی بر لایرتیس وارد می کند لایرتیس بر زمین می افتد و درحال مرگ اعتراف می کند که مقصر اصلی کلادیوس است و از هملت تقاضای بخشش می کند. هملت با خنجر شاه را می کشد و به هوریشیو امر می کند به فورتینبراس شاهزاده نروژی بگوید که پس از مرگش او شاه دانمارک خواهد بود. فورتینبراس پس از مرگ شاهزاده جوان می رسد و قول می دهد تشییع جنازه پر شکوهی برای او ترتیب دهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;طرح&amp;nbsp; یک سوال :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به نظر شما راز ماندگازی هملت چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamashaa.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>رژین دلفان</author>
      <comments>http://tamashaa.persianblog.ir/comments/519461/8253753/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-519461.post-8253753</guid>
      <pubDate>Tue, 01 Nov 2011 19:07:53 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
